آدما با هم و تنهان...
اگر نباشی نه تنهایی معنی دارد نه تنها بودن. پارادوکس غریبی است. اگر باشی که باز هم آنقدر حرف نگفته می ماند که باز هم دختر تنهای غمگینی در درونم می گرید. چرا بعضی حرفها گفتنی نیست؟ چرا بعضی حرفها را که می گویم بخار می شود و به آسمان می رود؟ چرا بعضی حرفها می ماسد ته دلم و هر کار می کنم به حنجره نمی رسد؟؟
چرا این قدر تنها؟؟ آرزو به دلم مانده که یکی صدایم بزند و دستم را بگیرد و آنقدر پر بشوم که تنهایی بی معنا شود...
مترسان از آتشم!!!
من دوستدار روی خوش و موی دلکشم مدهوش چشم مست و می صاف بیغشم
بيزاری
بیزارم از این دنیا که این گونه ما را به بازی گرفته است.. چه فایده دارد این همه زرق و برق وقتی که کمترین حقت را نداری. وقتی که نفس کشیدنت به اختیار خودت نیست. وقتی که برای حرف زدنت باید صد جور بهانه و دلیل ردیف کنی و برای دوست داشتنت...
دهانت را می بویند که دوستت دارم را نگفته باشی... ردگیریت می کنند که مبادا دستانش را در دست گرفته باشی... پشت در به گفتگوهایت گوش می سپارند که گرمای کلماتت از صفر سلسیوس تجاوز نکند....
من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم.... و می دانم که از شقایقهای وحشی فقط چند قطره خون باقی خواهد ماند. اما این که کی این شقایق ها به نقطه نهایت سرنوشت خود می رسند چیزی است که در ادراک من نمی گنجد....
زمهرير
سردی هوا را به نشانه نامهربانی دوران نگیر! شاید در این سوز و سرما هم حکمتی است که از آن آگه نیستی!
سردی آب را به نشانه نامردمی روزگار نگذار. یادی از ظهرهای تابستانی کن که گوارایی آب را مرهمی بر جگر سوخته ات می خواستی...
سردی دستانم را می پرسی؟؟ فشارم نیفتاده. حالم هم بد نیست. جیب هم دارم که دستهایم را بتوانم تویش فرو کنم و سوت زنان زمین و زمان را به خنده بگیرم. دستکشم را هم چپانده ام در داشبورد که اگر زمینه فراهم شد (!!!) دستم کنم. اما سرمای من با دستکش پوشیدن و روشن کردن بخاری درمان نمی شود. دست مهربانی لازم است تا گرمای وجودش را کم کم بریزد در این زمهریر سکون.....
شعار!
هرگز تسلیم نشو!
هر روز معجزه تازه ای اتفاق می افتد....
مژده
مسلمانان! بر ما باد مژده که اکنون می توانید مسلمانی ز سر گیرید چرا که دین تان کامل شد و چنان ولی بر شما منصوب گردید که کفر از شرم اش مسلمان وار می آید...
آخه چه انتظاری از من ميره...
اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم
اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر کنم...
دل-گير
دلگیرم. بدجوری دلگیرم.
هر کس که می خندد صدای خنده اش مثل میخ می شود و فرو می رود تا ته مغزم.
عهد کرده ام که سراغی نگیرم. تازه می دانم که موقتی است. تازه دلیلش را هم می دانم و مثلا قانع شده ام. آنقدر هم کار دور و برم ریخته است که زیر آبی رفتن را برایم قدغن کرده است...
اما این دلم مرتب بهانه می گیرد. دلم بستنی چوبی می خواهد. آدامس بادکنکی. یه توپ هزار رنگ بزرگ که روی یک چمن سبز بزرگ مرتب بغلطد و شادی بپراکند. یک بادبادک با نخ خیلی بلند که خودش را بکشد بالای ابرها جایی که چشمها از دنبال کردنش خسته شوند. یک چشم انداز وسیع به برفهای دست نخورده ای که روی بلندیهای کوه جا خوش کرده اند و هنوز هیچ اسکی بازی جرات نکرده است زخمیشان کند. دلم پاستا راز می خواهد با یک هات چاکلت گنده با آدامس قل قلی که مزه انگور بدهد و هندوانه ای که یک گربه بهش دهن زده باشد.
یک عالمه چیزهای دیگر هم می خواهد.بدجوری گیر است. خیلی دلگیر.
حافظ و يلدا
برف می بارد
خیلی هم سرد است.
تو هم که نیستی.
آسمان هم که ابری است.
بخاری ماشین هم که خراب است.
حوصله هیچ چی رو ندارم.
باد هم که همچین وسط پیشانی آدم را نشانه می گیرد و مثل تیر فرو می رود تا پس کله آدم.
می خواهم بزنم زیر همه چیز و پناه ببرم به یک جزیره گرم استوایی. جایی که برای نشان دادن برف یک مشت شن داغ را باید برداری و بقیه اش را با کلمات سعی کنی توضیح بدهی.
می آیی؟؟؟
